عزت نفس به چه معناست؟

عزت نفس یعنی پذیرش خود با تمام ابعاد وجودیمان. وقتی خود را می پذیریم و با هر شکل و ظاهری، زیبایی درونمان را می بینیم از هیچ کس و هیچ چیزی نه می ترسیم و نه غمگین و ناراحت می شویم. شجاع و قدرتمندیم. خود را لایق و محترم می دانیم. همگان رو جزئی از خود می بینیم. همانگونه که به خود عشق می ورزیم؛ دیگران را عزیز و دوس داشتنی می بینیم. از کسی نمی رنجیم و خود را سرزنش نمی کنیم. از اشتباه دیگران می گذریم و خود را نیز می بخشیم. با احساس شایستگی و لیاقت و ایمان به خود و توانائیهایی که خدا در وجودمان نهاده است به آرزوها و خواسته هایمان جامه ی عمل می پوشانیم.
همیشه از خود پرسیده ام که من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ و برای چه هدفی به این سفر زمینی رهسپار شده ام؟
و به این پاسخ رسیده ام:
من کیستم؟
من بنده ای از بندگان خدا
و مخلوقی از مخلوقات خدایی هستم
که مرا عزیز گردانید و مفتخرم کرد به دریافت هدیه ای بی بدیل و بی نظیر چون روحِ خود
“و نفخت فیه من روحی ”
این من، نه من
و این خود، نه خود
بلکه به قول دوست عزیزی
یک تکه از پازل خداوندم.
این من همان ما و این ما همان من است . همگان یک روح و یک جان در هیأتهای متفاوتیم ….
لباس ها، نژادها و تیره ها، زبان ها و رنگ ها، همه و همه یکی هستیم در قالبهای رنگ به رنگ …..

مفتخر به ردای انسان شدم ، انسانی که خود جهانی است در حرکت …
آمده ام تا خود را و لحظه هایم را بیافرینم.
آمده ام تا خود را در تجربه های رنگ به رنگ در آورم …
آمده ام تازگی و نو شدن را لمس کنم.
لحظه ها رو به زوال است.
و من در لحظه محو می شوم و دوباره لحظه ای دیگر می آفرینم.
من اگر من بماند دیگر من نیست که باید هر لحظه تغییر کند.
من باید تازه باشد، لحظه ها باید نو شوند و قدم ها باید در پی هم بیایند و راهی است که پیموده می شود.
باید قدر بدانم این لحظه ها را و نو کنم آنها را با عطر زندگی.

زمانی بود که من فقط “من” بودم و ساکن در خانه ای که لحظاتش پیوسته رو به زوال بود اما رنگ و بوی تازگی و طراوت را نمی گرفت.
گمشده ای که راه را بلد نبود.
غمزده ای که در زندانِ خود بودن و من بودن و در پیله ای در هم تنیده از خود اسیر …
قطره ای بودم از دریا جدا افتاده که از فرط تشنگی غرق در عطش …
گمگشته ای جویایِ خود و حقیقتِ خود ، که این جستجو و یافتن را هیچگاه پایانی نیست و حقیقتِ حضور، در یافتن و جستجویِ پیوسته ی خود است.
به راستی من کیستم ؟؟؟ ؟؟ ؟؟
… من همانم که می خواهم و می شوم
همان صدایی که از حنجره بیرون می آید.
همان طپشی که از قلب احساس میشود.
همان نگاهی که از اعماق دیدگان دنیایش را نظاره می کند …
همان روحِ عاشقی که در آسمان عشق به پرواز در می آید.
من تجسم یک رؤیا هستم.
آمده ام تا خود را به تصویر بکشانم.
مسافری هستم که هر لحظه و هر دم حضوری را تجربه می کنم
چه زیبا مولانا می سراید
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملائک بال و پر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چو ارغنون
گویدم کانا الیه راجعون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *